📖 نام کتاب: همه چیز خوب است
✍🏻نویسنده: دبی کانگ / سلین سینگ
🧠 ژانر: روانشناسی | مینیمال
🏷️ نشر: داهی
⏱️ زمان مطالعه: کمتر از یک ساعت
این کتاب دربارهی روزهاییه که نگرانی، شاید کمی قویتر از ارادهمون به نظر برسه.
🌧️متن کتاب خیلی ساده و روانه و همین باعث میشه بتونید توی کمتر از یک ساعت تمومش کنید. 📚
🎨کتاب به شکل مصور نوشته شده و نویسنده، مسیر زندگی خودش رو از روزهای سخت و پر از نگرانی تا زمانی که کمکم قویتر میشه، با همراهی متخصصی که کنارش بوده روایت میکنه.
🤍چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم، اینه که کتاب سعی نمیکنه همهچیز رو پیچیده یا عجیب توضیح بده؛ خیلی ساده بهت یادآوری میکنه که قرار نیست همیشه قوی باشی و میتونی از یه متخصص درخواست کمک کنی. 🌱
💭 حرف آخر:
در کل، از خوندنش ضرر نمیکنید؛ مخصوصاً اگه این روزها ذهنتون کمی شلوغه و دنبال یه کتاب کوتاه و آروم میگردید. 🫂
و شاید مهمترین چیزی که این کتاب میخواد بهت بگه این باشه:
تو تنها نیستی. 🤍
تو ارزشمندی. ✨
و همین حالا، هر طور که هستی، کافی هستی. 🌱

کیک فنجونی شکلاتی؛ وقتی هوس کیک میکنی ولی حوصله دردسر نداری!
امروز تصمیم گرفتم یه کیک شکلاتی تکنفره درست کنم؛ البته «تکنفره» بودنش کاملاً به این معنیه که کسی قرار نیست ازش سهم ببره! 
مواد اولیه:• آرد: ۴ قاشق غذاخوری• شکر: ۲ قاشق غذاخوری• پودر کاکائو: ۱ قاشق غذاخوری• شیر: ۳ قاشق غذاخوری• روغن مایع: ۲ قاشق غذاخوری• تخممرغ: ۱ عدد• بکینگپودر: نصف قاشق چایخوری• وانیل: کمی• پودر شکلات: ۱ قاشق غذاخوری 
البته توی اون لیوانی که من درست کردم نه فنجون بود و نه لیوان یه ماگ گنده بود
همه مواد رو داخل یه لیوان ریختم، خوب هم زدم و بعد لیوان رو حدود ۳ دقیقه داخل مایکروفر گذاشتم. در این مرحله فقط باید امیدوار میبودم که کیک تصمیم گرفته باشه همکاری کنه! 
بعد از پخت، روش رو با خامه صبحانه شکلاتی پوشوندم و یه شکلات دایرهای هم وسطش گذاشتم. برای مرحله آخر هم تزیینیهای سفید رو ریختم روش تا یکم شیکتر بشه.
و این شد نتیجه نهایی: یه کیک شکلاتی گرم، خوشگل و سریع که برای درست کردنش نه ظرف زیادی کثیف شد، نه زمان زیادی گرفت؛ فقط یه لیوان و یه هوس کیک لازم داشتیم! 

دستور پخت کیک وانیلی (برای وقتایی که هوس شیرینی کردی و نمیخوای بری قنادی
)
مواد لازم:
۲ لیوان آرد
۱ لیوان شکر
۴ عدد تخممرغ (لطفاً با پوست نریزید
)
۱ لیوان شیر
نصف لیوان روغن مایع
۲ قاشق چایخوری بیکینگپودر
۱ قاشق چایخوری وانیل
یک پنس نمک
طرز تهیه:
اول از همه فر رو روی ۱۸۰ درجه روشن کن تا گرم بشه؛ چون فر هم مثل ما صبحها یه کم زمان میخواد تا راه بیفته. 
حالا تخممرغ، شکر و وانیل رو حدود ۵ دقیقه هم بزن تا حسابی پف کنه و رنگش روشن بشه. بعد شیر و روغن رو اضافه کن و یه دور دیگه هم بزن.
آرد، بیکینگپودر و نمک رو الک کن و کمکم به مواد اضافه کن. یادت باشه آروم اضافه کنی، نه اینکه یهویی بریزی و آشپزخونه برفی بشه.
️
مایه کیک رو داخل قالب چربشده بریز و حدود ۴۰ تا ۴۵ دقیقه داخل فر بپز.
برای اینکه مطمئن بشی کیک پخته، یه خلال دندون داخلش فرو کن؛ اگه تمیز بیرون اومد، تبریک! کیکت آمادهست. اگه نه، هنوز داره به استراحتش ادامه میده. 
خامه فرمگرفته
مواد لازم:
۵۰۰ گرم خامه قنادی
نصف قاشق چایخوری وانیل (در صورت نیاز)
طرز تهیه:
خامه رو از فریزر بیرون بیار و بذار یه کم نرم بشه. بعد با همزن بزن تا کاملاً سفت و حجیم بشه. وقتی ظرف رو برگردوندی و خامه تصمیم نگرفت فرار کنه، یعنی آمادهست. 
تزیین کیک
صبر کن کیک کاملاً خنک بشه؛ چون خامه روی کیک داغ، فقط خاطره تلخ به جا میذاره. 
خامه رو روی کیک بکش، بعد مقداری ازش رو داخل قیف بریز و با ماسوره هر طرح قشنگی که دوست داری درست کن.
در آخر هم با اکلیل خوراکی طلایی، شکلات رندهشده یا میوه تزیینش کن تا همه فکر کنن از قنادی خریدیش. 

امیدوارم خوشتون اومده باشه و اگه درستش کردید، فقط لطفاً سهم منو فراموش نکنید.
️

بریم سراغ دستور پخت کیک خامهای! 

اول از همه فر رو روی ۱۸۰ درجه روشن کن تا کاملاً داغ بشه.
تخممرغ، شکر و وانیل رو حدود ۵ تا ۷ دقیقه با همزن بزن تا کرمرنگ و کشدار بشه. بعد شیر و روغن رو اضافه کن و فقط در حد مخلوط شدن هم بزن.
آرد و بیکینگپودر رو دو یا سه بار الک کن و کمکم به مواد اضافه کن. با لیسک یا همزن روی دور کم آروم مخلوط کن تا پف مواد نخوابه.
قالب رو چرب کن، مواد رو داخلش بریز و حدود ۴۰ تا ۴۵ دقیقه داخل فر بذار. فقط یادت باشه تا ۳۰ دقیقه اول درِ فر رو باز نکنی؛ چون ممکنه کیکت بخوابه و تمام زحمتت هدر بره. 
بعد از پخت، بذار کیک کاملاً خنک بشه. خامه قنادی رو خوب هم بزن تا فرم بگیره، بعد کیک رو از وسط برش بزن، بین دو لایه خامه و میوه دلخواه مثل توتفرنگی یا موز بذار، لایه دوم رو روی اون قرار بده و کل کیک رو با خامه بپوشون. حالا نوبت قیف و ماسورهست! خامه رو داخل قیف بریز، ماسوره دلخواهت رو وصل کن و روی کیک یا دورش رو هر مدلی که دوست داری تزیین کن. بعد هم با توتفرنگی، شکلات رندهشده، ترافل یا هر چیزی که دوست داری، کیکت رو خوشگلتر و خوشمزهتر کن. 


هر کیکی که از فر درمیاد، فقط آرد و تخممرغ و شیر نیست؛ پشتش کلی ذوق، حوصله، آزمون و خطا و عشق خوابیده. 

اگر یه روز دوست داشتی شیرینیپزی رو شروع کنی، منتظر شرایط ایدهآل نباش. با چیزایی که داری شروع کن، به پستها و ویدیوهای بعدی ما سر بزن، چون ما هم دقیقاً مثل تو از صفر شروع کردیم. امتحان کن، خراب کن، دوباره درستش کن. باور کن وقتی آخرش بوی کیک تازه کل خونه رو برمیداره، میفهمی تمام اون تلاشها ارزشش رو داشته. 

چرا معلممون زنگ اخر بی انرژیه؟*
ساعت 12:45 ظهر بود.زنگ اخر به صدا دراومددانش اموزا با سرعتی که توی تاریخ اموزش و پرورش بی سابقه بود کتابهاشون رو بستن و به سرعت به سمت حیاط رفتن
اما یه نفر هنوز سرجاش نشسته بود:
«معلم!»
روی صندلی نشسته بود و یه جوری به تخته نگاه میکرد که انگار تخته به اون بدهکاره-
دستیار کاراگاه اروم سمت کاراگاه اومد و گفت:
-کاراگاه!
+بله؟
-یه اتفاق عجیبی افتاده!
+چیشده؟ کسی ساندیچ کسیو خورده؟
-نه…
+کسی تکلیفشو ننوشته؟
-این که همیشه اتفاق میوفته
+راست میگیا… خب پس بگو چیشده؟
دستیار یه پوشه ی بزرگ رو روی میز گذاشت و گفت:
-معلممون…
+خب..
-چرا معلممون همیشه زنگ اخر بی انرژیه؟
ساعت 12:45 ظهر بود. زنگ اخر به صدا دراومده بود و مثل همیشه دانش اموزا توی کمتر از 10 ثانیه کلاس رو ترک کرده بودن ولی طبق معمول معلم از جاش بلند نشده بود بلکه روی صندلی نشسته بود و به ساعت دیواری نگاه میکرد
کاراگاه که هنوز داخل کلاس بود، متوجه شد دست معلم کمی روی میز میلرزد.
اروم به دستیارش گفت:
+نگاه کن!
-چی؟ +ساعت..
دستیار به ساعت نگاه کرد: 12:45
دقیقا همون ساعتی که معلم هرروز انرژیشو از دست میداد.
دستیار پوشه ای رو از توی کیفش بیرون اورد:
-فکر کنم وقتشه..
+چی رو اوردی؟
پوشه رو روی میز گذاشت
روی جلدش نوشته بود:
«پرونده ی 12:45»
کاراگاه پوشه رو باز کرد، داخل اون گزارش های 22 روز گذشته بود ولی….
یه چیز عجیبی وجود داشت.
توی گزارش ها، یه جمله تکرار شده بود:
«معلم قبل از زنگ اخر، کاملا عادی است!»
کاراگاه زیر لب گفت:
-یعنی این اتفاق دقیقا با زنگ اخر شروع میشه!؟
+نه!
-نه؟
+من گزارشو امروز کامل کردم
کاراگاه برگه رو گرفت، بالای اون نوشته بود:
12:44 = معلم به ساعت نگاه کرد
12:45 = معلم بی انرژی شد
12:46 = معلم به پنجره نگاه کرد
کاراگاه مکث کرد:
+چرا پنجره؟….
هردو به سمت پنجره رفتن، بیرون هیچ چیز غیر عادی ای نبود..
حیاط خالیراهرو خلوتهمه چیز عادی
ولی روی شیشه ی پنجره، یه کاغذ کوچیک چسبیده بود.
دستیار اون رو کند، روش فقط یه جمله نوشته شده بود:
«فردا،قبل از زنگ اخر به ساعت نگاه نکن»
کاراگاه به دستیار نگاه کرد:
-این دیگه چیه؟
+نمیدونم
-ولی فردا انجامش میدیم
~فردا~“ساعت: 12:30”
کاراگاه عمدا ساعتش رو داخل کیفش گذاشته بود و دستیار هم ساعت کلاس رو با یه کاغذ پوشونده بود.
قرار بود هیچکسی زمان رو نبینن، طبق معمول معلم داشت درس میداد
12 دقیقه گذشت و ناگهان…
معلم وسط جمله ساکت شدـ..
اروم به پنجره نگاه کرد.
کاراگاه اروم گفت: -الان یه اتفاقی باید بیوفته
صدای ارومی از پشت در اومد:
تق… تق….
هردو برگشتند؛ کسی پشت در نبود.
دوباره:
تق…. تق….
دستیار در رو باز کرد، راهرو خالی بود… ولی روی زمین یه پاکت وجود داشت
کاراگاه اون رو برداشت، روی پاکت نوشته شده بود:
«اگه میخواید دلیلش رو بدونید،ساعت 12:45 وارد اتاق بایگانی شوید»
دستیار گفت:
+این دیگه زیادی عجیبه!
-پس شاید داریم به جواب نزدیک میشیم؟!
ساعت 12:45“مکان: اتاق بایگانی مدرسه”
در رو باز کردن، چراغا خاموش بودن…
کاراگاه چراغ قوه رو روشن کرد؛ صدها پرونده روی قفسه ها قرار داشت ولی یکی از قفسه ها خالی بود و فقط یه پوشه وجود داشت.
عنوانش: پرونده ی معلم کلاس 801
کاراگاه اون رو برداشت.
صفحه ی اول…خالی
صفحه ی دوم…. خالی
صفحه ی سوم…. فقط یه جمله نوشته بود:*«اگه این پرونده رو پیدا کردی؛یعنی اون هنوز هم زنگ اخر بی انرژی میشه!»*
دستیار اروم گفت:
+هنوز-؟
کاراگاه چیزی نگفت، صفحه بعدی رو باز کرد و یهو یه عکس قدیمی ای توی همون کلاس از پرونده افتاد…
ولی عکس مربوط به پنج سال قبل بود.
معلم توی اون عکس وایساده بود:
همون معلمهمون کلاس و حتی همون ساعت دیواریو ساعت 12:45
-یعنی این اتفاقا از 5 سال پیش وجود داشته؟
پشت عکس نوشته شده بود:
«دلیل رو توی خود کلاس پیدا کنید!»
هردو نفر به کلاس برگشتن و همه جارو بررسی کردن
زیرمیزداخل کمدهاپشت تختهحتی داخل سطل زباله!
هیچ چیزی؛ تا اینکه کاراگاه متوجه چیزی شد
ساعت دیواری!
اون رو از روی دیوار پایین اورد و دید که پشت ساعت یه محفظه ی کوچیک وجود داشت و داخلش یه کلید بود!
دستیار گفت:
+کلید کجاس؟
کاراگاه کلید رو برداشت و دید که روی اون با یه چسب کهنه نوشته: «اتاق 12»
“اتاق 12”
کاراگاه کلید رو روی قفل گذاشت و چرخوند
کلیک..
در باز شد و داخل اتاق…
یه میز بود که روی اون میز یه ضبط صوت قدیمی وجود داشت
کاراگاه دکمه ی پخش رو زد و صدای معلم پخش شد: «اگه این صدا رو میشنوید یعنی بلاخره فهمیدید!»
دستیار با هیجان گفت:
+خودشه!
صدا ادامه داد:
«هر روز ساعت 12:45،من برای چند دقیقه انرژی ندارم»
مکث….
«ولی دلیلش اون چیزی نیست که فکر میکنید، پنج سال پیش وقتی اولین بار به این مدرسه اومدم متوجه شدم ساعت اخر مدرسه عجیب ترین ساعت روز برای منه و خب کاملا هم عادیه چون هرمعلمی بعد از 5 ساعت درس دادن خسته میشه!»
دستیار با تعجب به کاراگاه نگاه کرد:
+همین-؟ یعنی راز این پرونده فقط خستگی معلمه؟
-ع…
کاراگاه اومد چیزی بگه که یهو ضبط ادامه داد:
«اما یه روز متوجه شدم که این خستگی یه خستگیه معمولی نیست و من ساعت 12:45……»
مکث….
مکث….
مکث طولانی تر……
+چرا دیگه چیزی نمیگه؟
-نمیدونم
+نکنه تموم شد-؟
– نبابا نوارش هنوز تموم نشده…
+شاید خراب شده.. برو دوتا بزن پشتش درست بشه!
+مگ-
یهو ضبط گفت:
«گشنم میشه!»
+ها؟
-ها؟
«درسته من ساعت 12:45 گشنم میشه!»
-…..
+……
-یعنی پنج سال ساعت 12:45 گرسنه میشه و هنوز نفهمیده چرا؟
+شاید بعضیا دیر متوجه میشن
«اگه به این قسمت رسیدید یعنی وارد مرحله ی دوم شدید…»
کاراگاه و دستیار به هم نگاه کردن.
صدای ضبط ادامه داد:
«مرحله ی دوم اینکه…»
مکث…
*«باید برید از بوفه ساندویچ بگیرید!»*
-…..
+…..
توی همون لحظه در اتاق باز شد و خود معلم وارد شد:
~شما دوتا اینجا چیکار میکنید؟
-داشتیم درمورد این پرونده ی 12:45 تحقیق میکردیم
~اهان!
+چی اهان؟
~اون ساعت زمان استراحته!
-یعنی تمام اون مدت…
~درسته
+……
-……
+فکر کن برای پرونده ای زحمت بکشی که جوابش توی برنامه هفتگی مدرسس!
-همینو بگو!
همون لحظه صدای زنگ مدرسه بلند شد:
*دینگ! دینگ! دینگ!*
معلم با عجله گفت:
~بچه ها زنگ خورد من که رفتم ساندویچمو بخورم!
و از اتاق خارج شد.
کاراگاه و دستیار به همدیگه نگاه میکردن و فقط پلک میزدن..
+پرونده تموم شد؟
-اره مثل اینکه
+به همین راحتی؟
-اوهوم
+….
-چیشده؟ چرا قیافت ناراحته؟
+اه… منم گشنمه!
-…..
+بریم بوفه یه چیزی بخوریم؟
-بریم!
*پرونده بسته شد*
📖 نام کتاب: پسرک، موش کور، روباه و اسب
✍🏻 نویسنده / مترجم: چارلی مکسی / سید وحید کریمیان
🌱 ژانر: مینیمال
🏷️ نشر: میلکان
⏰ زمان لازم برای مطالعه: کمتر از نیم ساعت
☀️❄️ جرقه:
از یه روز کسلکنندهی تابستونی، به یه روز زمستونی سرد سفر کردم. 🥹
نه از اون سفرایی که با قطار یا هواپیما میرن! 🚂✈️😂
از اینا که با ورق زدن کتاب سفر میکنن. 📖✨
به طور کلی ۱۳۰ صفحهست و زمان کمی برای خوندن ازتون میگیره.
دلنشینه، سادهست و در عین سادگی، عمیقه. 🌱🤍
اگه مثل من دنبال یه کتاب کوتاه و آروم هستید که بعد از خوندنش، یه مدت به بعضی جملههاش فکر کنید… 💭🫂
خیلی پیشنهادش میکنم. 🥹📚✨
🐴🦊🐭👦🏻 داستان کتاب از روی اسمش معلومه!
دربارهی یه پسرکِ تنهاست که در طول سفرش با موش کور، روباه و اسب آشنا میشه. 🌿
هر کدومشون دید متفاوتی نسبت به زندگی دارن و همین باعث میشه پسرک کمکم دربارهی خودش و آدمهای اطرافش، تجربههای جدیدی به دست بیاره. 🤍✨
و راستش… شاید قشنگترین قسمت کتاب همین باشه؛
اینکه هر کدوم از این چهار شخصیت، یه جور خاصی دنیا رو میبینن و از کنار هم قرار گرفتنشون، یه عالمه حرف قشنگ دربارهی زندگی، دوستی، ترس، تنهایی و مهربونی درمیاد. 🥹🌱
🎬✨ یه چیز دیگه هم هست!
اگه کتاب رو خوندید و ازش لذت بردید، حتماً به فیلم کوتاهش هم یه سر بزنید. 👀🍿
حدود سی دقیقهست ⏱️
در سال ۲۰۲۲ ساخته شده 🎬
و برندهی اسکار بهترین انیمیشن کوتاه هم شده. 🏆✨
پس اگه دنبال یه تجربهی آروم و کوتاهید، هم کتاب رو دارید، هم فیلم رو! 🥹📖🎬
و در آخر، یکی از جملههایی که خیلی دوستش داشتم: 🤍👇🏻
《به نظرت عجیب نیست؟
ما فقط میتونیم بیرون خودمون رو ببینیم.
ولی تقریباً همهی چیزهای مهم، درون خودمون اتفاق میوفتن.》🌱💭
شاید بعضی وقتها، به جای اینکه اینقدر دنبال جوابها بیرون از خودمون بگردیم،
باید یکم به درون خودمون نگاه کنیم. 🤍🫂✨
📖 نام کتاب: انجمن ارواح غمگین
✍🏻 نویسنده / مترجم: لیز مدینگز / نفیسه خسروجردی
🧠 ژانر: روانشناسی | مینیمال
🏷️ نشر: میلکان
⏰ زمان لازم برای مطالعه: کمتر از یک ساعت
🌱✨ جرقه:
تا حالا شده بعضی روزها دلتون بخواد کتاب بخونید؟ 📚🥹
یا تاحالا شده فکر کنید که واقعاً به خوندن کتاب نیاز دارید، امااا نتونید به هر دلیلی کتابهای 《TBR》تونو بخونید؟ 😭📖
شاید براتون سوال بشه که اصلاً 《TBR》 چیه؟ 🤔
《TBR》 مخفف شدهی To Be Read هستش.
یعنی همون لیست کتابهایی که توی ذهن هممونه و دلمون میخواد در آینده بخونیمشون. 📚📝💭
مثلاً وقتی طرف میگه:
«این بیستوشش تا کتاب توی TBR منه.» 📚
یعنی:
«این بیستوشش تا کتاب توی فهرست کتاباییه که باید بخونمشون.» 😂📖
👻🖤 اسجی، کتاب ما، یه روح غمگینه.
همیشهی خدا تنهاست 🥺
و اضطرابِ انجام ندادن کارایی که روی هم تلنبار شده رو داره. 😵💫📚
اعتمادبهنفس نداره و به عقیدهش، بهترین کار درس خوندنه 📚 یا بگیره بخوابه 😴.
تا اینکه به یه مهمونی دعوت میشه 🎉👀
و بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش، تصمیم میگیره بره. 🥹✨
خیلی از حسهای اسجی برام آشنا بودن؛
همون چیزایی که تقریباً هممون یه جایی از زندگیمون تجربه میکنیم. 🫂🤍
مثلاً وقتایی که آدم کلی کار برای انجام دادن داره 😭📋
ولی حتی حوصلهی شروع کردن هیچکدومشون رو نداره! 🫠
آخرش هم دلم میخواد دقیقاً مثل اسجی همهچی رو ول کنم، به زیر پتو پناه ببرم و بخوابم. 😭🛌🧸
و شاید قشنگی این کتاب همین باشه؛
اینکه یه جایی بین تمام نگرانیها، تنهاییها، اضطرابها و حسِ «من چرا اینطوریام؟» 🥲
یکی پیدا میشه که میگه:
«منم دقیقاً همین حسو دارم.» 🫂👻🤍
📖✨ خواندن ۲۵۰ صفحهی این کتاب پیشنهاد میشه :]
و در آخر، این تیکه از کتاب رو خیلی دوست داشتم: 🥹👇🏻
《+ یعنی نگران آینده نیستی؟
_ یه جورایی هستم ولی… ترجیح میدم در لحظه زندگی کنم.》🌱🤍
گاهی شاید لازم نباشه همهی آینده رو همین امروز حل کنیم…
گاهی فقط کافیه امروز رو زندگی کنیم. 🫶🏻🌿✨
📚 نام کتاب: پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
✍🏻 نویسنده / مترجم: جیمز نوربری / نازنین فیروزی
🪴 ژانر: مینیمال
🏷️ نشر: میلکان
⏱️ زمان لازم برای مطالعه: کمتر از یک ساعت
✨ جرقه:
آقا تاحالا شده دچار ریدینگ اسلامپ 《Reading Slump》 شده باشید؟! 😭📚
یکی از بزرگترین ترسهای هر کتابخونی، ریدینگ اسلامپ شدنه. 🥲
ساده بخوام بگم، ریدینگ اسلامپ حالتیه که شما به هر دلیلی مثل عدم تمرکز، استرس، اضطراب و غیره، نمیتونید مثل قبل کتاب بخونید و خیلی از کتابها رو نیمهکاره رها میکنید. 🫠📖
☀️ یه عصر تابستونی گرم و آفتابی، میون کتابای نخوندهی کتابخونم، چشمم خورد بهش.
کتاب مختصر، کوتاه و جمعوجوریه که در حدود بیست دقیقه میتونید اون رو مطالعه کنید. ⏳✨
به شخصه میتونم بگم تا حدی شبیه به شازده کوچولو هست؛ چون نویسندهی کتاب سعی داشته مفاهیم عمیق رو به صورت جملات ساده به مخاطب بفهمونه. 🌱💭
از اون کتابهاییه که وقتی مطالعش میکنی، انتظار داری پر از متن باشه. 📖
ولی نویسنده حرفهای لازم رو در چند تا جملهی کوتاه خلاصه کرده. 🤍
🐼🐉 داستان از این قراره که پاندای بزرگ و اژدهای کوچک، دو دوست که در نقطهی مقابل همدیگه هستن، به سفری دور و دراز میرن.
در این سفر دوستداشتنی، فصلها رو پشت سر میگذارن 🍂❄️🌸☀️، به زیباییهای طبیعت پی میبرن 🌿🌄، بارها اشتباه میکنن و در پیچوخم مسیر گم میشن. 🗺️
اما در همین مشکلات و سختیها، چیزهای شگفتانگیزی رو کشف میکنن. ✨
🤍 این کتاب منو از ریدینگ اسلامپ درآورد.
حتی با اینکه ساده بود، ولی دقیقاً همون کتابی بود که بهش احتیاج داشتم. 🫂📚
شاید بعضی وقتها لازم نباشه یه کتاب بزرگ و پیچیده بخونیم؛
گاهی یه کتاب کوچیک، با چند جملهی ساده، میتونه دقیقاً همون چیزی باشه که دنبالش بودیم. 🌱🤍